| على(ع) در نگاه ياران |
| صفحه اصلي | تماس با ما | آرشيو وبلاگ |
محمود عينى متوفى سال 855 از علماى اهل سنت مىگويد جمله علماء تصريح كردهاند به اينكه على عليه السلام و يارانش بر حق بودهاند - زيرا على در آن روز از همگان افضل و براى مقام لافتشايستهتر بوده است. - عمدة القارى ج 1، ص 346- در مكتب امام اميرالمؤمنين(ع) صفحه 134 دكتر على قائمى
نويسنده : probe32 | ۱۱ شهريور ۱۳۸۹ ساعت ۱۰:۴۸:۲۹ | آرشيو نظرات (0)
ابن ابى الحديد درباره فصاحت و بلاغتحضرت على(ع) مىگويد: فهو امام الفصحاء و سيد البلغاء يعنى پيشوا و امام فصيحان و آقاى كسانى بود كه در سخن بلاغت داشتند. عظمتسخنش بحدى بود كه گفتهاند پائينتر از كلام خالق و فراتر از كلام مخلوق بود (دون كلام الخالق و فوق كلام المخلوق) - شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديدى مقدمه - در مكتب امام اميرالمؤمنين(ع) صفحه 193 دكتر على قائمى
نويسنده : probe32 | ۱۱ شهريور ۱۳۸۹ ساعت ۱۰:۴۷:۳۶ | آرشيو نظرات (0)
ابن عباس پسر عموى على عليه السلام است و از پيش هم گفتهايم كه او نخستين مفسر قرآن است.در عهد رسول خدا صلى الله عليه و آله روزها به مسجد مىآمد و براى مردم قرآن تفسير مىكرد.او از كسانى است كه احاديث بسيارى از رسول خدا صلى الله عليه و آله نقل كرده است و در كتب روائى جايگاهى عظيم نزد شيعه و اهل سنت دارد. دانش او در نزد مردم حيرت انگيز بود بگونهاى كه گاهى از ميزان دانش او در مقايسه با ديگران سؤالاتى مىكردند.از او پرسيدند:ميزان علم تو نسبت به على عليه السلام چقدر است؟گفت مثل نسبت قطره بارانى به يك اقيانوس (كنسبة قطرة من المطر الى البحر المحيط. او در سخن ديگرى به مردم گفته بود،نه دهم كل دانش بشرى را به على عليه السلام دادهاند و در يك دهم باقيمانده نيز على عليه السلام با شما شريك است.و هم از او نقل شده كه گفته بود:كل دانش اصحاب محمد صلى الله عليه و آله در رابطه با علم على عليه السلام مثل يك قطره از 7 درياى مهم زمين است.و علم اصحاب محمد عليه السلام كلهم فى علم على عليه السلام كالقطرة الواحدة من سبعة ابحر. شايد بنظر آيد كه در اين سخنان گزافه گوئى است.اما چنين نيست.سخنى است به واقع درست و از روى موازين و حساب.بدان خاطر كه مردم عربستان پيش از ظهور اسلام جاهل بودند.در بين آنها دانشمند و صاحبنظرى نبود.تازهآنها كه اهل علم و در نزد مردم علامه بودند كسانى بودند كه مثلا از انساب عرب و برخى از قبايل با خبر بودند و مىدانيم كه اينگونه مسائل نمىتوانند در رديف علم و دانش بحساب آيند. درمكتب امام اميرالمؤمنين عليه السلام ص 182 دكتر على قائمى
نويسنده : probe32 | ۱۱ شهريور ۱۳۸۹ ساعت ۱۰:۴۶:۵۹ | آرشيو نظرات (0)
در مراسم دفن فرزندان امام حضور داشتند.با تاثر و اندوه بسيار او را بخاك سپردند.اما سخن اين است چه كسى مرثيه دفن را بخواند؟حسنين عليهما السلام را از نظر روحى و عاطفى آمادگى آن نبود،از صعصعه بن صوحان آن سخنور نيرومند و آن دوستبا صفاى على عليه السلام خواستند كه سرود مرثيه را بسرايد او با حالتى تاثر انگيز دستى بر قلبش نهاد و با دستى ديگر خاك بر سرش پاشيد و گفت: اى على عليه السلام گوارايتباد كه مولدى پاك داشتى و حلم و جهادت بزرگبود.تجارت تو بسيار سودمند گشت.تو بر آفرينندهات نازل گشتى و او تو را با خوشى و خرسندى پذيرا شد.تو در كنار پيامبر صلى الله عليه و آله و همسايگى او جاى گرفتى و خداوند ترا در جوار خود جاى داد.از خداى مىخواهيم از تو پيروى كنيم،راه تو را ادامه دهيم و به روش تو عمل نمائيم. اى على عليه السلام،تو دريافتى آن چيزى را كه ديگران درنيافتند و تو رسيدى به آنچه را كه ديگران نرسيدند اى على،تو به همراه پيامبر صلى الله عليه و آله جهاد كردى و براى دين خدا قيام كردى. نابسامانيها را تو اصلاح كردى و آشوبها را تو از ميان بردى و اسلام بوسيله تو به نظم و سامان در آمد. درود بر تو اى على عليه السلام كه وسيله تو پشت مؤمنان محكم شد،و راهها براى مردم روشن گشت و سنتها بوسيله تو برپاى ايستاد. تو نداى پيامبر صلى الله عليه و آله را جواب دادى و در اين اجابتبر ديگران سبقت جستى و در دوران حيات به يارانش شتافتى و با جان خود و با تمام وجود حفظش كردى. -تو با ذو الفقار خود پشت دشمن را شكستى و با ضربههاى شمشيرت بنيان شرك را درهم ريختى و گمراهان و گمراه كنندگان را به خون كشيدى. اى على عليه السلام تو نزديكترين مردم به پيامبر صلى الله عليه و آله بودى،و از همه ياران نسبتبه او فداكارتر و نصيبت از خير بيشتر بود از خداى مىخواهيم ما را از اجر مصيبت تو محروم نگرداند. به خدا سوگند كه زندگيت كليد خير بود و قفل شر،و مرگت كليد هر شرى است و قفل هر خير.اگر مردم ترا بر مىگزيدند نعمتخدا از همه سوى بر آنان مىباريد ولى افسوس كه آنها دنيا را به آخرت برگزيدند... (1) . پىنوشتها: 1- بحارالانوار ج 42 ص 295 در مكتب امام اميرالمؤمنين (ع) ص 426 دكتر على قائمى
نويسنده : probe32 | ۱۱ شهريور ۱۳۸۹ ساعت ۱۰:۴۶:۰۳ | آرشيو نظرات (0)
مرحوم ملا على آذربايجانى مديحهاى در وصف حضرت على(ع) دارد كه ما تنها به ذكر چند بيت آن در اين مجموعه اكتفا مىكنيم.او مىگويد: -ها على بشر كيف بشر-آگاه باشيد على بشر است اما چه بشرى -ربه فيه تجلى و ظهر-پروردگار او در او تجلى كرده و ظاهر شده است -هو و المبدء شمس و ضياء-رابطه او و مبداء آفرينش چون رابطه خورشيد و پرتو آن است -هو و الواجب نور و قمر-و رابطهاش با واجب الوجود چون رابطه ماه و نور افشانى اوست -و له ابدع ما تعقله-او بالاتر از آن چيزى است كه او را تعقل كنند -من عقول و نفوس و صور-عقلها و روانها و تصويرها در وصف او عاجزند -و هو النور و اما الشركاء-او چون نور است و همرديفان او -كظلام و دخان و شرر-همانند سايه و دود و عوارضند -آية الله و هل يجحد من-او آيتخداست مگر كسى مىتواند منكر شود -خصه الله بآى و سور-كسى را كه آيه قرآن و سورههاى آن او را معرفى كرده است -خصمه ابغضه الله و لو-دشمن او منفور خداست اگرچه-حمد الله و اثنى و شكر-همهگاه شكر گزار خدا،حمدگوى و ثناگوى او باشد -ظل ما عاش بجوع و صيام-همه عمر را در گرسنگى و روزه بسر برد -بات فى ماحى بدمع و سهر (1) -و همه شب را با شب زندهدارى و اشك بسر كرد. پىنوشتها: ديوان ملا على آذربايجانى در مكتب امام اميرالمؤمنين(ع) صفحه 435 دكتر على قائمى
نويسنده : probe32 | ۱۱ شهريور ۱۳۸۹ ساعت ۱۰:۴۵:۳۲ | آرشيو نظرات (0)
ضراره بن ضمره كه از ياران و خواص امير مؤمنان عليه السلام بود بر معاويه وارد شد و معاويه خواست كه او را دستگير كند و به قتل رساند اما چون زهد و تقوا اشتغال او به آخرت را ديد صرف نظر كرد و خواست او را بيازمايد، گفت: على را برايم توصيف كن. ضرار گفت: مرا معاف دار. گفت: تو را به خحق او سوگند مىدهم كه او را توصيف كنى. ضرار گفت: حال كه ناگزيرم، گويم: به خدا سوگند او بسيار دور انديش و نيرومند بود، به عدالت سخن مىگفت و با قاطعيت فيصله مىداد. علم از جوانبش مىجوشيد و حكمت از زبانش فوران داشت، از زرق و برق دنيا وحشت داشت و با شب و تنهايى آن مأنوس بود، آن بزرگوار ـ كه درود خدا بر او باد ـ بسيار اشك مىريخت و فراوان فكر مىكرد، لباس زبر و درشت و غذاى مانده فقيرانه را مىپسنديد، در ميان ما كه بود مانند يكى از ما بود، اگر چيزى از او مىخواستيم مىپذيرفت و اگر از او دعوت مىكرديم قدم رنجه مى فرمود، با اين همه كه به ما نزديك بود و ما را با خود نزديك مىساخت چندان با هيبت بود كه در حضورش جرأت سخن گفتن نداشتيم. آن بزرگوار ـ كه درود خدا بر او باد ـ اهل ديانت را بزرگ مىشمرد و بينوايان را به خود نزديك مىساخت. نه نيرومند به باطل او طمع داشت و نه ناتوان از عدالتش نوميد بود. به خدا سوگند يك شب به چشم خود ديدم كه در محراب عبادت ايستاده بود ـ در وقتى كه تاريكى شب همه جا را فرا گرفته و ستارگان غروب كرده بودند ـ و دست به محاسن گرفته بود و مانند مار گزيده به خود مىپيچيد و چون مصيبت زده مىگريست و مىگفت: اى دنيا، ديگرى را بفريب، آيا متعرض من شدهاى و به من رو آوردهاى؟ هيهات كه من تو را سه طلاقه كردهام و رجوعى در كار نيست، عمرت كوتاه، خطرت بزرگ و عيشت ناچيز است، آه ازتوشه اندك و سفر دراز و راه ترسناك! سخن ضرار كه به اينجا رسيد اشك معاويه بى اختيار فرو ريخت و گفت: خدا رحمت كند ابو الحسن را، به خدا سوگند همين گونه بود كه گفتى. اكنون اى ضرار بگو ببينم چگونه بر او اندوه مىبرى؟ گفت: شبيه مادرى كه فرزند عزيزش را در دامنش سر بريده باشند، كه اشكش باز نمىايستد و دردش پوشيده نمىماند. معاويه دستور داد كه مال فراوانى به او دهند، او نپذيرفت و بازگشت در حالى كه بر امير مؤمنان عليه السلام ندبه مىكرد. (1)
نويسنده : probe32 | ۱۱ شهريور ۱۳۸۹ ساعت ۱۰:۴۴:۴۹ | آرشيو نظرات (0)
عمر رضا كحاله گويد: وى از زنان عرب موصوف به شجاعت و دلاورى و فصاحت و شعر و نثر و خطابه بود، او در جنگ صفين از ياران على عليه السلام به شمار بود و در آنجا سخنرانيهاى پر شور حماسى مىكرد و مردان جنگى را تشويق مىنمود كه بدون ترس و بيم در درياى خروشان جنگ فرو روند. هنگام پيرى و فرسودگى به همراه دو خادم خود كه بر آنها تكيه نموده بود عصا به دست بر معاويه وارد شد و بر وى به عنوان خليفه سلام كرد. معاويه به نيكى او را پاسخ داد و اجازه نشستن داد، مروان بن حكم و عمرو عاص هم نزد او بودند. مروان لب به سخن گشود و گفت: اى امير مؤمنان، آيا او را مىشناسيد؟ گفت: او كيست؟ مروان گفت: همان زنى است كه در جنگ صفين دشمن را بر عليه ما يارى مىداد، و اوست كه در شعر خود مىگفت :
يازيد دونك فاستشر من دارنا «اى زيد، برخيز و برو از خانه ما شمشيرى را كه زير خاك پنهان كردهايم بيرون آر و بياور» . «آن شمشير براى هر امر بزرگى ذخيره شده و امروز زمانه آن را صحيح و سالم آشكار ساخته است». عمرو و عاص گفت: و هموست اى امير مؤمنان كه در شعر خود مىگفت:
أترى ابن هند للخلافة مالكا «آيا پسر هند را مالك خلافت مىدانى؟ هرگز چنين نيست و آنچه او خواسته بسى دور از حقيقت است». «نفس تو در خلوت تو را از روى گمراهى فريفته و آرزومند كرده است و عمرو عاص و سعيد هم تو را گول زدهاند». «پس بدبختانه و شانس نا آورده بازگرد، زيرا كه هماى سعادت بر سر على نشسته است». سعيد گفت: و هموست اى امير مؤمنان كه در شعر خود مىگفت:
لقد كنت آمل أن أموت و لا أدرى «آرزو داشتم بميرم و يك سخنگوى از بنى اميه را بر بالاى منبر نبينم». «ولى خداوند اجل مرا به تأخير انداخت و عمر من دراز شد تا از زمانه عجايبى ديدم». «هر روز سخنران آنها را مىبينم كه در ميان جمعيت به آل احمد بد مىگويد و سرزنش مىكند» . سپس ساكت شدند. بكاره گفت: اى امير مؤمنان، سنگهاى دربارت پارس كردند و عوعو كنان زوزه كشيدند ولى عصاى من كوتاه و صدايم شكسته و چشمم نابيناست كه بتوانم آنها را از خود برانم، و به خدا سوگند من گوينده همين اشعارى هستم كه گفتند و هرگز تكذيب نمىكنم، تو نيز هر چه خواهى بكن كه ديگر زندگى پس از امير مؤمنان (على) صفايى ندارد. معاويه گفت: هيچ چيز از مقام تو نمىكاهد، حاجت خود را بگو كه روا خواهد شد. آن گاه حوائج او را بر آورد و به شهر خود بازگرداند. (2) دارميه حجونيه ابن عبد البر گويد: سهل بن ابى سهل تميمى از پدرش روايت كرده كه گفت: معاويه به حج رفت، در آنجا از زنى به نام دارميه حجونيه كه زنى سياه چرده و فربه بود پرس و جو نمود، گفتند: سالم است. فرستاد او را آوردند. معاويه گفت: حالت چطور است اى دختر حام؟ (3) زن گفت: اگر مرا عيب مىجويى من فرزند حام نيستم، من زنى از بنى كنانه هستم. معاويه گفت : راست گفتى، آيا مى دانى براى چه سراغ تو فرستادم؟ گفت: جز خدا از غيب با خبر نيست. معاويه گفت: سراغ تو فرستادم تا از تو بپرسم چرا على را دوست مىدارى و مرا دشمن؟ و چرا به او مهر مىورزى وب ا من كينه؟ زن گفت: مرا معاف مىدارى؟ گفت: نه، معافت نمىدارم . زن گفت: حال كه اصرار دارى، من على را به خاطر عدالت با رعيت و تقسيم برابر بيت المال دوست مىدارم، تو را به جهت جنگ با كسى كه از تو به حكومت شايستهتر است و طلب كردن چيزى كه حقت نيست دشمن مىدارم. با على مهر مىورزم زيرا رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم عقد ولايت او را بست و او با تهيدستان مهر مىورزد و اهل دين را بزرگ مىشمارد . و با تو كينه دارم زيرا خون مىريزى و در داورى ستم روا مىدارى و به هوا و هوس حكم مىرانى. معاويه گفت: به همين دليل شكمت گنده، پستانهايت بزرگ و سرينت بر آمده است! زن گفت: اى مرد، به خدا سوگند مادرت در اين امور ضرب المثل بود نه من. معاويه گفت: اى زن ساكت باش، ما جز خوبى نگفتيم، زيرا هر گاه شكم زن بزرگ باشد خلقت فرزندش كامل مىشود، و هر گاه پستانهايش بزرگ باشد كودكش خوب سيراب مىشود، و هر گاه سرينش بزرگ باشد سنگين و با وقار مىنشيند. آن گاه زن ساكت شد و نشست. معاويه گفت: آيا على را ديدهاى؟ گفت: آرى به خدا. معاويه گفت: او را چگونه ديدى؟ گفت : به خدا او را چنان ديدم كه فريفته حكومتى كه تو را فريفته است نشد، و سرگرم نعمتى كه تو را سرگرم ساخته است نگرديد. معاويه گفت: آيا سخن او را شنيدهاى؟ گفت: آرى، به خدا سوگند كه كورى دلها را مىزدود چنانكه روغن، زنگ طشت را مىزدايد. گفت: راست گفتى، آيا حاجتى دارى؟ زن گفت: اگر بخواهم بر مىآورى؟ گفت: آرى. گفت: صد ماده شتر سرخ همراه با شتران نر و چوپانهايش. معاويه گفت: مىخواهى با آنا چه كنى؟ گفت: شيرش را به كودكان مىدهم و با خود آنها بزرگسالان را حيات مىبخشم و با اين كار كسب مكارم مىكنم و ميان خويشان صلح و صفا بر قرار مىسازم . معاويه گفت: همه را به تو دادم، آيا اينك جايگاه على بن ابى طالب را در نزد تو به دست آوردم؟ گفت: اين آب نه آن آب زلال، و اين علوفه نه مانند علوفه سعدان، و اين جوان نه چون مالك است، حاشا كه در فروترين پايه آن هم نيست. آن گاه معاويه اين شعر را خواند :
إذا لم أعد بالحم مني عليكم «اگر من بردبارانه با شما عمل نكنم پس از من از چه كسى اميد بردرابى مىرود»؟ «اينها را بگير گواراى تو باشد و ياد كن از كار بزرگمردى كه در برابر جنگ عداوت، تو را با سلم و آشتى پاداش داد». سپس گفت: هان، به خدا سوگند كه اگر على زنده بود چيزى از اينها به تو نمىداد. زن گفت : نه، به خدا سوگند حتى يك سوزن هم از بيت المال مسلمانان به نا حق به كسى نمىداد. (4) پىنوشتها: 1ـ اشعة الانوار فى فضل الحيدر الكرار/326 و سفينة البحار 2/657، ماده وصف. 2ـ اعلام النساء 1/137،عقد الفريد 1/ .346 3ـ حام يكى از فرزندان نوح عليه السلام و برادر سام بوده است. 4ـ العقد الفريد 1/ .352 على ابن ابىطالب عليه السلام ص 866 احمد رحمانى همدانى
نويسنده : probe32 | ۱۱ شهريور ۱۳۸۹ ساعت ۱۰:۴۳:۰۲ | آرشيو نظرات (0)
عمر رضا كحاله گويد: وى از صاحبان فصاحت و بلاغت بود، پس از آنكه معاويه براى والى خود در كوفه نوشت كه ام الخيرينت حريش را نزد من فرست بر معاويه وارد شد... معاويه به اطرافيانش گفت: كدام يك از شما سخن ام الخير را به ياد دارد؟ مردى گفت: من آن را به ياد دارم اى امير مؤمنان كه وى جامهاى زبيدى پر حاشيه به تن داشت و بر شترى خاكسترى رنگ سوار بود و پيراون او را گرفته بودند، او در حالى كه تازيانهاى كه رشتههايش وا تابيده بود در دست داشت مانند شتر نر خشمگين فرياد مىزد: «اى مردم، از پروردگارتان پروا كنيد كه زلزله قيامت حادثه هولناكى است. (1) خداوند حق را واضح و دليل را آشكار و راه را روشن و نشانه را بلند نموده و شما را در تاريكى مبهم و كور و شب تار و سياه رها نساخته است، پس به كجا مىرويد خداى رحمتتان كند؟آيا از امير مؤمنان مىگريزيد يا از جنگ؟ يا از اسلام رو گردان شدهايد يا از حق برگشتهايد؟ مگر نشنيديد كه خداوند مىفرمايد: و محققا شما را مىآزماييم تا مجاهدان و صابران از شما را باز شناسيم و اخبار (و اعمال) شما را آشكار كنيم». (2) سپس سر به آسمان برداشت و گفت: «خداوندا، صبر و شكيبايى كم شده، يقين سست گشته، رغبتها پراكنده شده و ـاى پروردگار ـزمام دلها به دست توست پس كلمه (اين است) را بر اساس تقوا گرد آر و دلها را بر هدايت الفت ده و حق را به اهلش باز گردان. خدا شما را رحمت كند به سوى امام عادل، وصى با وفا و صديق اكبر بشتابيد كه اين جنگ بر اساس كينههاى بدر و احد و جاهليت است كه معاويه از غفلت مردم استفاده كرده و آنها را بهانه حمله و شورش قرار داده تا انتقام خونهاى ريخته شده فرزندن عبد شمس را بگيرد».... خدا شما را رحمت كند، كجا مىرويد و از امامى دست بر مىداريد كه پسر عموى رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم و همسر دختر او و پدر فرزندان اوست، همو كه از سرشت پيامبر آفريده شده و از چشمه او جوشيده و پيامبر او را راز دار خود ساخته و دروازه شهر (علم) خود قرار داده و دوستى او را به مسلمانان گوشزد نموده و منافقان را از دشمنى او آگاه كرده، كسى كه خداوند پيوسته او را به يارى خود تأييد مىنمود و او هم بر راه پهناور استقامت حركت مىكند و هرگز در خوشى عيش و نوش درنگ نمىكند، همو كه فرقها را شكافت و بتها را شكست، آن گاه كه نماز خواند و مردم هنوز مشرك بودند و فرمان خدا برد و مردم هنوز در شك و ترديد به سر مىبردند، و پيوسته چنين بود تا مبارزان بدر را كشت، و جنگجويان احد را به خاك سياه نشاند، و جمعيت هوازان را پراكنده ساخت، وقايعى كه در دلهاى گروهى تخم نفاق و ارتداد و ستيزندگى را كاشت. من كوشيدم تا آنچه بايد بگويم و گفتم و خير خواهى را به نهايت رساندم، و توفيق به دست خداست و سلام و رحمت و بركات خدا بر شما باد». (3)
نويسنده : probe32 | ۱۱ شهريور ۱۳۸۹ ساعت ۱۰:۴۱:۱۱ | آرشيو نظرات (0)
ابن عبد البر گويد: اروى دختر حارث بن عبد المطلب در سن پيرى و كهنسالى بر معاويه وارد شد. تا چشم معويه به او افتاد گفت: خوش آمدى اى عمه، حالت در نبود ما چگونه است؟ گفت : اى برادر زاده، تو نعمت را نا سپاسى كردى و با پسر عمويت به بدى مصاحبت نمودى، نامى را كه شايسته آن نيستى بر خود نهادى و چيزى را كه حق تو نبود گرفتى بدون آنكه به خاطر دين خود و پدرانت باشد و يا سابقهاى در اسلام داشته باشيد، پس از آ نكه به رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم كافر بوديد و خدا رهرهتان را نابود كرد و چهرههاتان را به خاك ذلت افكند و حق را به اهلش باز گرداند گر چه مشركان نا خوش داشتند، و اين كلمه ما بود كه فراتر بود و پيامبرمان صلى الله عليه و آله و سلم يارى داده شد. اما شما پس از او بر ما ولايت يافتيد و دليل خود را نزديكى و خويشى با رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم مى دانستيد در صورتى كه ما به پيامبر از شما نزديكتريم و به امر حكومت سزاوارتر، و از آن پس ما در ميان شما مانند بنى اسرائيل در ميان فرعونيان بوديم و على بن ابى طالب رحمه الله پس از پيامبران به منزله هارون نسبت به موسى بود، پس سر انجام ما بهشت و سر انجام شما دوزخ است. عمرو عاص گفت: ساكت باش اى پيرزن گمراه و زبان كوتاه كن عقلت پريده است، زيرا شهادت يك نفره تو پذيرفته نمىشود. اروى گفت: تو ديگر چه مىگويى اى زنا زاده، تو كه مادرت در مكه از زنان آوازه خوان مشهور و گران قيمتترين آنها بود، به اندازه دهانت حرف بزن و به كار خود پرداز و فضولى نكن، به خدا سوگند كه تو در ميان قريش از شرافت اصالت خانوادگى برخوردار نيستى، زيرا پنج نفر از قريش بر سر تو دعوا داشتند و هر كدام خود را پدر تو مىدانستند، از مادرت پرسيدند، گفت: همگى به من در آمدهاند، بنگريد به هر كدام شبيهتر است او را فرزند او بدانيد، و چون شباهت عاص بن وائل داشتى تو را به او ملحق ساختند. مروان گفت: اى پيرزن بس كن، و به كارى كه براى آن آمدهاى پرداز. اروى گفت: اى پسر زن بدكاره تو ديگر چه مىگويى؟آن گاه رو به معاويه نمود و گفت: به خدا سوگند اين تويى كه اينها را بر من جرأت دادهاىو اين مادر توست كه در قتل حمزه گفت:
نحن جزيناكم بيوم بدر «ماييم كه انتقام روز بدر را از شما گرفتيم و آتش اين جنگ پس از آن جنگ بر افروخت». «من نمىتوانستم در كشته شدن عتبه صبر كنم، از اين رو همه عمر سپاسگزار وحشى (قاتل حمزه) هستم تا استخوانهايم در قبر بپوسد». (4) عمر رضا كحاله گويد:معاويه به مروان و عمرو گفت: واى بر شما، شما مرا در معرض بد گويى او در آورديد و سبب شديد تا سخنان نا خوشايندى از او بشنوم. آن گاه به اروى گفت: اى عمه، به حاجتت پرداز و دست از افسانههاى زنانه بردار. اروى گفت: اى عمه، به حاجتت پرداز و دست از افسانههاى زنانه بردار. اروى گفت: دستور ده سه تا دو هزار دينار به من بدهند. معاويه گفت: با دو هزار دينار اول چه خواهى كرد؟ گفت : مىخواهم چشمهاى پر آب در زمينى نرم و هموار بخرم تا براى فرزندان حارث بن عبد المطلب باشد. معاويه گفت: خوب جايى خرج مىكنى، با دو هزار دينار دوم چه خواهى كرد؟ گفت: مىخواهم جوانان عبد المطلب را به ازدواج همسران شايستهشان در آورم. معاويه گفت: خوب جايى خرج مى كنى، با دو هزار دينار ديگر چه خواهى كرد؟ گفت:مىخواهم سختى زندگى در مدينه را پشت سر گذارم و به زيارت خانه خدا روم. معاويه گفت: خوب جايى خرج مىكنى، به ديده منت، همه را به تو خواهم داد. سپس گفت: هان، به خدا سوگند اگر على بود اين مال را به تو نمىداد.. اروى گفت: راست گفتى، على امانت را ادا كرد و به امر خدا عمل نمود و تو امانت را ضايع گذاردى و در مال خدا خيانت ورزيدى، مال خدا را به غير مستحق آن دادى در صورتى كه خداوند در كتاب خود حقوق را براى اهل آن واجب نموده و آن را بيان داشته است و تو آن را نگرفتى و عمل نكردى، اما على ما را به گرفتن حقى كه خداوند بر ايمان واجب نموده فرا خواند و به جنگ با تو سرگرم شد و از تنظيم امور و قرار دادن هر چيزى به جاى خود باز ماند، من هم مال تو را از تو نخواستهام كه بر من منت مىنهى بلكه پارهاى از حق خودمان را خواستهام و گرفتن چيزى جز حق خود را روا نمىداريم، آيا از على نام مىبرى؟ خداوند دهانت را بشكند و داراييت را نابود سازد!آن گاه صدا به گريه بلند كرد و گفت:
ألا يا عين و يحك أسعدينا «هان، اى ديده ما را در گريه يارى ده و بر امير مؤمنان اشك بريز». «ما به مصيبت مردى دچار شديم كه بهترين سواران بر چهارپايان و كشتى بود». «و بهترين كسانى بود كه كفش پوشيده و بهترين كسانى كه سورههاى بلند و كوتاه قرآن را خواندهاند». «چون با چهره پدر حسين روبرو مىشدم ماه شب چهارده را مىديدم كه بينندگان را شگفت زده مىكند». «نه، به خدا سوگند هيچ گاه على و نماز نيكوى او را در ميان نمازگزاران فراموش نمىكنم» . «آيا در ماه حرام ما را به مصيبت مردى نشانديد كه بهترين همه مردم بود»؟! معاويه دستور داد شش هزار دينار به او بدهند و گفت: اى عمه، اينها را در هر چه دوست دارى هزينه كن. و در روايت ديگرى است كه معاويه به او گفت: اى عمه، خدا از گذشتهها گذشت، اى خاله حاجتت را بگو. اروى گفت: من به تو حاجتى ندارم، و از نزد معاويه بيرون رفت. معاويه به مجلسيان خود گفت: به خدا اگر همه افرادى كه در مجلس من هستند با او سخن مىگفتند هر كدام را پاسخ تازهاى مىداد، و زنان بنى هاشم از مردان تيرههاى ديگر شيرين زبانتر و زبان آور ترند. (5) پىنوشتها: 1ـ سوره حج/ .1 2ـ سوره محمد صلى الله عليه و آله و سلم/ .31 3ـ أعلام النساء 1/ .389 4ـ العقد الفريد 1/ .357 5ـ أعلام النساء 1/ .30 على ابن ابىطالب عليه السلام ص 875 احمد رحمانى همدانى
نويسنده : probe32 | ۱۱ شهريور ۱۳۸۹ ساعت ۱۰:۴۰:۲۵ | آرشيو نظرات (0)
[ ۱ ]
|
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
تمام حقوق متعلق به تك بلاگ است
|