على(ع) در نگاه ياران
صفحه اصلي | تماس با ما | آرشيو وبلاگ

محمود عينى

محمود عينى متوفى سال 855 از علماى اهل سنت مى‏گويد جمله علماء تصريح كرده‏اند به اينكه على عليه السلام و يارانش بر حق بوده‏اند - زيرا على در آن روز از همگان افضل و براى مقام لافت‏شايسته‏تر بوده است. - عمدة القارى ج 1، ص 346-

در مكتب امام اميرالمؤمنين(ع) صفحه 134

دكتر على قائمى

نويسنده : probe32 | ۱۱ شهريور ۱۳۸۹ ساعت ۱۰:۴۸:۲۹ | آرشيو نظرات (0) | ادامه مطلب


ابن ابى الحديد درباره فصاحت و بلاغت‏حضرت على(ع)

ابن ابى الحديد درباره فصاحت و بلاغت‏حضرت على(ع) مى‏گويد: فهو امام الفصحاء و سيد البلغاء يعنى پيشوا و امام فصيحان و آقاى كسانى بود كه در سخن بلاغت داشتند. عظمت‏سخنش بحدى بود كه گفته‏اند پائين‏تر از كلام خالق و فراتر از كلام مخلوق بود (دون كلام الخالق و فوق كلام المخلوق) - شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديدى مقدمه -

در مكتب امام اميرالمؤمنين(ع) صفحه 193

دكتر على قائمى

نويسنده : probe32 | ۱۱ شهريور ۱۳۸۹ ساعت ۱۰:۴۷:۳۶ | آرشيو نظرات (0) | ادامه مطلب


سخن ابن عباس درباره على عليه السلام

ابن عباس پسر عموى على عليه السلام است و از پيش هم گفته‏ايم كه او نخستين مفسر قرآن است.در عهد رسول خدا صلى الله عليه و آله روزها به مسجد مى‏آمد و براى مردم قرآن تفسير مى‏كرد.او از كسانى است كه احاديث بسيارى از رسول خدا صلى الله عليه و آله نقل كرده است و در كتب روائى جايگاهى عظيم نزد شيعه و اهل سنت دارد.

دانش او در نزد مردم حيرت انگيز بود بگونه‏اى كه گاهى از ميزان دانش او در مقايسه با ديگران سؤالاتى مى‏كردند.از او پرسيدند:ميزان علم تو نسبت به على عليه السلام چقدر است؟گفت مثل نسبت قطره بارانى به يك اقيانوس (كنسبة قطرة من المطر الى البحر المحيط.

او در سخن ديگرى به مردم گفته بود،نه دهم كل دانش بشرى را به على عليه السلام داده‏اند و در يك دهم باقيمانده نيز على عليه السلام با شما شريك است.و هم از او نقل شده كه گفته بود:كل دانش اصحاب محمد صلى الله عليه و آله در رابطه با علم على عليه السلام مثل يك قطره از 7 درياى مهم زمين است.و علم اصحاب محمد عليه السلام كلهم فى علم على عليه السلام كالقطرة الواحدة من سبعة ابحر.

شايد بنظر آيد كه در اين سخنان گزافه گوئى است.اما چنين نيست.سخنى است به واقع درست و از روى موازين و حساب.بدان خاطر كه مردم عربستان پيش از ظهور اسلام جاهل بودند.در بين آنها دانشمند و صاحبنظرى نبود.تازه‏آنها كه اهل علم و در نزد مردم علامه بودند كسانى بودند كه مثلا از انساب عرب و برخى از قبايل با خبر بودند و مى‏دانيم كه اينگونه مسائل نمى‏توانند در رديف علم و دانش بحساب آيند.

درمكتب امام اميرالمؤمنين عليه السلام ص 182

دكتر على قائمى

نويسنده : probe32 | ۱۱ شهريور ۱۳۸۹ ساعت ۱۰:۴۶:۵۹ | آرشيو نظرات (0) | ادامه مطلب


سخنان صعصعه در مراسم دفن حضرت على(ع)

در مراسم دفن فرزندان امام حضور داشتند.با تاثر و اندوه بسيار او را بخاك سپردند.اما سخن اين است چه كسى مرثيه دفن را بخواند؟حسنين عليهما السلام را از نظر روحى و عاطفى آمادگى آن نبود،از صعصعه بن صوحان آن سخنور نيرومند و آن دوست‏با صفاى على عليه السلام خواستند كه سرود مرثيه را بسرايد او با حالتى تاثر انگيز دستى بر قلبش نهاد و با دستى ديگر خاك بر سرش پاشيد و گفت:

اى على عليه السلام گوارايت‏باد كه مولدى پاك داشتى و حلم و جهادت بزرگ‏بود.تجارت تو بسيار سودمند گشت.تو بر آفريننده‏ات نازل گشتى و او تو را با خوشى و خرسندى پذيرا شد.تو در كنار پيامبر صلى الله عليه و آله و همسايگى او جاى گرفتى و خداوند ترا در جوار خود جاى داد.از خداى مى‏خواهيم از تو پيروى كنيم،راه تو را ادامه دهيم و به روش تو عمل نمائيم.

اى على عليه السلام،تو دريافتى آن چيزى را كه ديگران درنيافتند و تو رسيدى به آنچه را كه ديگران نرسيدند اى على،تو به همراه پيامبر صلى الله عليه و آله جهاد كردى و براى دين خدا قيام كردى. نابسامانيها را تو اصلاح كردى و آشوبها را تو از ميان بردى و اسلام بوسيله تو به نظم و سامان در آمد.

درود بر تو اى على عليه السلام كه وسيله تو پشت مؤمنان محكم شد،و راهها براى مردم روشن گشت و سنت‏ها بوسيله تو برپاى ايستاد.

تو نداى پيامبر صلى الله عليه و آله را جواب دادى و در اين اجابت‏بر ديگران سبقت جستى و در دوران حيات به يارانش شتافتى و با جان خود و با تمام وجود حفظش كردى.

-تو با ذو الفقار خود پشت دشمن را شكستى و با ضربه‏هاى شمشيرت بنيان شرك را درهم ريختى و گمراهان و گمراه كنندگان را به خون كشيدى.

اى على عليه السلام تو نزديكترين مردم به پيامبر صلى الله عليه و آله بودى،و از همه ياران نسبت‏به او فداكارتر و نصيبت از خير بيشتر بود از خداى مى‏خواهيم ما را از اجر مصيبت تو محروم نگرداند.

به خدا سوگند كه زندگيت كليد خير بود و قفل شر،و مرگت كليد هر شرى است و قفل هر خير.اگر مردم ترا بر مى‏گزيدند نعمت‏خدا از همه سوى بر آنان مى‏باريد ولى افسوس كه آنها دنيا را به آخرت برگزيدند... (1) .

پى‏نوشتها:

1- بحارالانوار ج 42 ص 295

در مكتب امام اميرالمؤمنين (ع) ص 426

دكتر على قائمى

نويسنده : probe32 | ۱۱ شهريور ۱۳۸۹ ساعت ۱۰:۴۶:۰۳ | آرشيو نظرات (0) | ادامه مطلب


مرحوم ملا على آذربايجانى

مرحوم ملا على آذربايجانى مديحه‏اى در وصف حضرت على(ع) دارد كه ما تنها به ذكر چند بيت آن در اين مجموعه اكتفا مى‏كنيم.او مى‏گويد: -ها على بشر كيف بشر-آگاه باشيد على بشر است اما چه بشرى -ربه فيه تجلى و ظهر-پروردگار او در او تجلى كرده و ظاهر شده است -هو و المبدء شمس و ضياء-رابطه او و مبداء آفرينش چون رابطه خورشيد و پرتو آن است -هو و الواجب نور و قمر-و رابطه‏اش با واجب الوجود چون رابطه ماه و نور افشانى اوست -و له ابدع ما تعقله-او بالاتر از آن چيزى است كه او را تعقل كنند -من عقول و نفوس و صور-عقل‏ها و روان‏ها و تصويرها در وصف او عاجزند -و هو النور و اما الشركاء-او چون نور است و همرديفان او -كظلام و دخان و شرر-همانند سايه و دود و عوارضند -آية الله و هل يجحد من-او آيت‏خداست مگر كسى مى‏تواند منكر شود -خصه الله بآى و سور-كسى را كه آيه قرآن و سوره‏هاى آن او را معرفى كرده است -خصمه ابغضه الله و لو-دشمن او منفور خداست اگرچه-حمد الله و اثنى و شكر-همه‏گاه شكر گزار خدا،حمدگوى و ثناگوى او باشد -ظل ما عاش بجوع و صيام-همه عمر را در گرسنگى و روزه بسر برد -بات فى ماحى بدمع و سهر (1) -و همه شب را با شب زنده‏دارى و اشك بسر كرد.

پى‏نوشتها:

ديوان ملا على آذربايجانى

در مكتب امام اميرالمؤمنين(ع) صفحه 435

دكتر على قائمى

نويسنده : probe32 | ۱۱ شهريور ۱۳۸۹ ساعت ۱۰:۴۵:۳۲ | آرشيو نظرات (0) | ادامه مطلب


ضرارة بن ضمره در مواجهه با معاويه

ضراره بن ضمره كه از ياران و خواص امير مؤمنان عليه السلام بود بر معاويه وارد شد و معاويه خواست كه او را دستگير كند و به قتل رساند اما چون زهد و تقوا اشتغال او به آخرت را ديد صرف نظر كرد و خواست او را بيازمايد، گفت: على را برايم توصيف كن. ضرار گفت: مرا معاف دار. گفت: تو را به خحق او سوگند مى‏دهم كه او را توصيف كنى. ضرار گفت: حال كه ناگزيرم، گويم: به خدا سوگند او بسيار دور انديش و نيرومند بود، به عدالت سخن مى‏گفت و با قاطعيت فيصله مى‏داد. علم از جوانبش مى‏جوشيد و حكمت از زبانش فوران داشت، از زرق و برق دنيا وحشت داشت و با شب و تنهايى آن مأنوس بود، آن بزرگوار ـ كه درود خدا بر او باد ـ بسيار اشك مى‏ريخت و فراوان فكر مى‏كرد، لباس زبر و درشت و غذاى مانده فقيرانه را مى‏پسنديد، در ميان ما كه بود مانند يكى از ما بود، اگر چيزى از او مى‏خواستيم مى‏پذيرفت و اگر از او دعوت مى‏كرديم قدم رنجه مى فرمود، با اين همه كه به ما نزديك بود و ما را با خود نزديك مى‏ساخت چندان با هيبت بود كه در حضورش جرأت سخن گفتن نداشتيم.

آن بزرگوار ـ كه درود خدا بر او باد ـ اهل ديانت را بزرگ مى‏شمرد و بينوايان را به خود نزديك مى‏ساخت. نه نيرومند به باطل او طمع داشت و نه ناتوان از عدالتش نوميد بود. به خدا سوگند يك شب به چشم خود ديدم كه در محراب عبادت ايستاده بود ـ در وقتى كه تاريكى شب همه جا را فرا گرفته و ستارگان غروب كرده بودند ـ و دست به محاسن گرفته بود و مانند مار گزيده به خود مى‏پيچيد و چون مصيبت زده مى‏گريست و مى‏گفت: اى دنيا، ديگرى را بفريب، آيا متعرض من شده‏اى و به من رو آورده‏اى؟ هيهات كه من تو را سه طلاقه كرده‏ام و رجوعى در كار نيست، عمرت كوتاه، خطرت بزرگ و عيشت ناچيز است، آه ازتوشه اندك و سفر دراز و راه ترسناك!

سخن ضرار كه به اينجا رسيد اشك معاويه بى اختيار فرو ريخت و گفت: خدا رحمت كند ابو الحسن را، به خدا سوگند همين گونه بود كه گفتى. اكنون اى ضرار بگو ببينم چگونه بر او اندوه مى‏برى؟ گفت: شبيه مادرى كه فرزند عزيزش را در دامنش سر بريده باشند، كه اشكش باز نمى‏ايستد و دردش پوشيده نمى‏ماند.

معاويه دستور داد كه مال فراوانى به او دهند، او نپذيرفت و بازگشت در حالى كه بر امير مؤمنان عليه السلام ندبه مى‏كرد. (1)

نويسنده : probe32 | ۱۱ شهريور ۱۳۸۹ ساعت ۱۰:۴۴:۴۹ | آرشيو نظرات (0) | ادامه مطلب


بكاره هلاليه

عمر رضا كحاله گويد: وى از زنان عرب موصوف به شجاعت و دلاورى و فصاحت و شعر و نثر و خطابه بود، او در جنگ صفين از ياران على عليه السلام به شمار بود و در آنجا سخنرانيهاى پر شور حماسى مى‏كرد و مردان جنگى را تشويق مى‏نمود كه بدون ترس و بيم در درياى خروشان جنگ فرو روند. هنگام پيرى و فرسودگى به همراه دو خادم خود كه بر آنها تكيه نموده بود عصا به دست بر معاويه وارد شد و بر وى به عنوان خليفه سلام كرد. معاويه به نيكى او را پاسخ داد و اجازه نشستن داد، مروان بن حكم و عمرو عاص هم نزد او بودند. مروان لب به سخن گشود و گفت: اى امير مؤمنان، آيا او را مى‏شناسيد؟ گفت: او كيست؟ مروان گفت: همان زنى است كه در جنگ صفين دشمن را بر عليه ما يارى مى‏داد، و اوست كه در شعر خود مى‏گفت :

يازيد دونك فاستشر من دارنا 
سيفا حساما في التراب دفينا 
كان مذخورا لكل عظيمة 
فاليوم أبرزه الزمان مصونا

«اى زيد، برخيز و برو از خانه ما شمشيرى را كه زير خاك پنهان كرده‏ايم بيرون آر و بياور» .

«آن شمشير براى هر امر بزرگى ذخيره شده و امروز زمانه آن را صحيح و سالم آشكار ساخته است».

عمرو و عاص گفت: و هموست اى امير مؤمنان كه در شعر خود مى‏گفت:

أترى ابن هند للخلافة مالكا 
هيهات ذاك و ما أراد بعيد 
منتك نفسك في الخلاء ضلالة 
أغرك عمرو للشقا و سعيد 
فارجع بأنكد طائر بنحوسها 
لاقت عليا أسعد و سعود

«آيا پسر هند را مالك خلافت مى‏دانى؟ هرگز چنين نيست و آنچه او خواسته بسى دور از حقيقت است».

«نفس تو در خلوت تو را از روى گمراهى فريفته و آرزومند كرده است و عمرو عاص و سعيد هم تو را گول زده‏اند».

«پس بدبختانه و شانس نا آورده بازگرد، زيرا كه هماى سعادت بر سر على نشسته است».

سعيد گفت: و هموست اى امير مؤمنان كه در شعر خود مى‏گفت:

لقد كنت آمل أن أموت و لا أدرى‏ 
فوق المنابر من أمية خاطبا 
و الله أخر مدتي فتطاولت‏ 
حتى رأيت من الزمان عجائبا 
في كل يوم لا يزال خطيبهم‏ 
وسط الجموع لآل أحمد عاتبا

«آرزو داشتم بميرم و يك سخنگوى از بنى اميه را بر بالاى منبر نبينم».

«ولى خداوند اجل مرا به تأخير انداخت و عمر من دراز شد تا از زمانه عجايبى ديدم».

«هر روز سخنران آنها را مى‏بينم كه در ميان جمعيت به آل احمد بد مى‏گويد و سرزنش مى‏كند» .

سپس ساكت شدند. بكاره گفت: اى امير مؤمنان، سنگهاى دربارت پارس كردند و عوعو كنان زوزه كشيدند ولى عصاى من كوتاه و صدايم شكسته و چشمم نابيناست كه بتوانم آنها را از خود برانم، و به خدا سوگند من گوينده همين اشعارى هستم كه گفتند و هرگز تكذيب نمى‏كنم، تو نيز هر چه خواهى بكن كه ديگر زندگى پس از امير مؤمنان (على) صفايى ندارد.

معاويه گفت: هيچ چيز از مقام تو نمى‏كاهد، حاجت خود را بگو كه روا خواهد شد. آن گاه حوائج او را بر آورد و به شهر خود بازگرداند. (2)

دارميه حجونيه ابن عبد البر گويد: سهل بن ابى سهل تميمى از پدرش روايت كرده كه گفت: معاويه به حج رفت، در آنجا از زنى به نام دارميه حجونيه كه زنى سياه چرده و فربه بود پرس و جو نمود، گفتند: سالم است. فرستاد او را آوردند. معاويه گفت: حالت چطور است اى دختر حام؟ (3) زن گفت: اگر مرا عيب مى‏جويى من فرزند حام نيستم، من زنى از بنى كنانه هستم. معاويه گفت : راست گفتى، آيا مى دانى براى چه سراغ تو فرستادم؟ گفت: جز خدا از غيب با خبر نيست. معاويه گفت: سراغ تو فرستادم تا از تو بپرسم چرا على را دوست مى‏دارى و مرا دشمن؟ و چرا به او مهر مى‏ورزى وب ا من كينه؟ زن گفت: مرا معاف مى‏دارى؟ گفت: نه، معافت نمى‏دارم .

زن گفت: حال كه اصرار دارى، من على را به خاطر عدالت با رعيت و تقسيم برابر بيت المال دوست مى‏دارم، تو را به جهت جنگ با كسى كه از تو به حكومت شايسته‏تر است و طلب كردن چيزى كه حقت نيست دشمن مى‏دارم. با على مهر مى‏ورزم زيرا رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم عقد ولايت او را بست و او با تهيدستان مهر مى‏ورزد و اهل دين را بزرگ مى‏شمارد . و با تو كينه دارم زيرا خون مى‏ريزى و در داورى ستم روا مى‏دارى و به هوا و هوس حكم مى‏رانى. معاويه گفت: به همين دليل شكمت گنده، پستانهايت بزرگ و سرينت بر آمده است! زن گفت: اى مرد، به خدا سوگند مادرت در اين امور ضرب المثل بود نه من. معاويه گفت: اى زن ساكت باش، ما جز خوبى نگفتيم، زيرا هر گاه شكم زن بزرگ باشد خلقت فرزندش كامل مى‏شود، و هر گاه پستانهايش بزرگ باشد كودكش خوب سيراب مى‏شود، و هر گاه سرينش بزرگ باشد سنگين و با وقار مى‏نشيند. آن گاه زن ساكت شد و نشست.

معاويه گفت: آيا على را ديده‏اى؟ گفت: آرى به خدا. معاويه گفت: او را چگونه ديدى؟ گفت : به خدا او را چنان ديدم كه فريفته حكومتى كه تو را فريفته است نشد، و سرگرم نعمتى كه تو را سرگرم ساخته است نگرديد.

معاويه گفت: آيا سخن او را شنيده‏اى؟ گفت: آرى، به خدا سوگند كه كورى دلها را مى‏زدود چنانكه روغن، زنگ طشت را مى‏زدايد. گفت: راست گفتى، آيا حاجتى دارى؟ زن گفت: اگر بخواهم بر مى‏آورى؟ گفت: آرى. گفت: صد ماده شتر سرخ همراه با شتران نر و چوپانهايش. معاويه گفت: مى‏خواهى با آنا چه كنى؟ گفت: شيرش را به كودكان مى‏دهم و با خود آنها بزرگسالان را حيات مى‏بخشم و با اين كار كسب مكارم مى‏كنم و ميان خويشان صلح و صفا بر قرار مى‏سازم .

معاويه گفت: همه را به تو دادم، آيا اينك جايگاه على بن ابى طالب را در نزد تو به دست آوردم؟ گفت: اين آب نه آن آب زلال، و اين علوفه نه مانند علوفه سعدان، و اين جوان نه چون مالك است، حاشا كه در فروترين پايه آن هم نيست. آن گاه معاويه اين شعر را خواند :

إذا لم أعد بالحم مني عليكم‏ 
فمن الذي بعدي يؤمل للحلم‏ 
خذيها هنيئا و اذكري فعل ماجد 
جزاك على حرب العداوة بالسلم

«اگر من بردبارانه با شما عمل نكنم پس از من از چه كسى اميد بردرابى مى‏رود»؟

«اينها را بگير گواراى تو باشد و ياد كن از كار بزرگمردى كه در برابر جنگ عداوت، تو را با سلم و آشتى پاداش داد».

سپس گفت: هان، به خدا سوگند كه اگر على زنده بود چيزى از اينها به تو نمى‏داد. زن گفت : نه، به خدا سوگند حتى يك سوزن هم از بيت المال مسلمانان به نا حق به كسى نمى‏داد. (4)

پى‏نوشتها:

1ـ اشعة الانوار فى فضل الحيدر الكرار/326 و سفينة البحار 2/657، ماده وصف.

2ـ اعلام النساء 1/137،عقد الفريد 1/ .346

3ـ حام يكى از فرزندان نوح عليه السلام و برادر سام بوده است.

4ـ العقد الفريد 1/ .352

على ابن ابى‏طالب عليه السلام ص 866

احمد رحمانى همدانى

نويسنده : probe32 | ۱۱ شهريور ۱۳۸۹ ساعت ۱۰:۴۳:۰۲ | آرشيو نظرات (0) | ادامه مطلب


ام الخير باقيه بنت حريش در مواجهه با معاويه

عمر رضا كحاله گويد: وى از صاحبان فصاحت و بلاغت بود، پس از آنكه معاويه براى والى خود در كوفه نوشت كه ام الخيرينت حريش را نزد من فرست بر معاويه وارد شد... معاويه به اطرافيانش گفت: كدام يك از شما سخن ام الخير را به ياد دارد؟ مردى گفت: من آن را به ياد دارم اى امير مؤمنان كه وى جامه‏اى زبيدى پر حاشيه به تن داشت و بر شترى خاكسترى رنگ سوار بود و پيراون او را گرفته بودند، او در حالى كه تازيانه‏اى كه رشته‏هايش وا تابيده بود در دست داشت مانند شتر نر خشمگين فرياد مى‏زد:

«اى مردم، از پروردگارتان پروا كنيد كه زلزله قيامت حادثه هولناكى است. (1) خداوند حق را واضح و دليل را آشكار و راه را روشن و نشانه را بلند نموده و شما را در تاريكى مبهم و كور و شب تار و سياه رها نساخته است، پس به كجا مى‏رويد خداى رحمتتان كند؟آيا از امير مؤمنان مى‏گريزيد يا از جنگ؟ يا از اسلام رو گردان شده‏ايد يا از حق برگشته‏ايد؟ مگر نشنيديد كه خداوند مى‏فرمايد: و محققا شما را مى‏آزماييم تا مجاهدان و صابران از شما را باز شناسيم و اخبار (و اعمال) شما را آشكار كنيم». (2)

سپس سر به آسمان برداشت و گفت: «خداوندا، صبر و شكيبايى كم شده، يقين سست گشته، رغبت‏ها پراكنده شده و ـاى پروردگار ـزمام دلها به دست توست پس كلمه (اين است) را بر اساس تقوا گرد آر و دلها را بر هدايت الفت ده و حق را به اهلش باز گردان. خدا شما را رحمت كند به سوى امام عادل، وصى با وفا و صديق اكبر بشتابيد كه اين جنگ بر اساس كينه‏هاى بدر و احد و جاهليت است كه معاويه از غفلت مردم استفاده كرده و آنها را بهانه حمله و شورش قرار داده تا انتقام خونهاى ريخته شده فرزندن عبد شمس را بگيرد»....

خدا شما را رحمت كند، كجا مى‏رويد و از امامى دست بر مى‏داريد كه پسر عموى رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم و همسر دختر او و پدر فرزندان اوست، همو كه از سرشت پيامبر آفريده شده و از چشمه او جوشيده و پيامبر او را راز دار خود ساخته و دروازه شهر (علم) خود قرار داده و دوستى او را به مسلمانان گوشزد نموده و منافقان را از دشمنى او آگاه كرده، كسى كه خداوند پيوسته او را به يارى خود تأييد مى‏نمود و او هم بر راه پهناور استقامت حركت مى‏كند و هرگز در خوشى عيش و نوش درنگ نمى‏كند، همو كه فرقها را شكافت و بتها را شكست، آن گاه كه نماز خواند و مردم هنوز مشرك بودند و فرمان خدا برد و مردم هنوز در شك و ترديد به سر مى‏بردند، و پيوسته چنين بود تا مبارزان بدر را كشت، و جنگجويان احد را به خاك سياه نشاند، و جمعيت هوازان را پراكنده ساخت، وقايعى كه در دلهاى گروهى تخم نفاق و ارتداد و ستيزندگى را كاشت. من كوشيدم تا آنچه بايد بگويم و گفتم و خير خواهى را به نهايت رساندم، و توفيق به دست خداست و سلام و رحمت و بركات خدا بر شما باد». (3)

نويسنده : probe32 | ۱۱ شهريور ۱۳۸۹ ساعت ۱۰:۴۱:۱۱ | آرشيو نظرات (0) | ادامه مطلب


آروى بنت حارث بن عبد المطلب

ابن عبد البر گويد: اروى دختر حارث بن عبد المطلب در سن پيرى و كهنسالى بر معاويه وارد شد. تا چشم معويه به او افتاد گفت: خوش آمدى اى عمه، حالت در نبود ما چگونه است؟ گفت : اى برادر زاده، تو نعمت را نا سپاسى كردى و با پسر عمويت به بدى مصاحبت نمودى، نامى را كه شايسته آن نيستى بر خود نهادى و چيزى را كه حق تو نبود گرفتى بدون آنكه به خاطر دين خود و پدرانت باشد و يا سابقه‏اى در اسلام داشته باشيد، پس از آ نكه به رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم كافر بوديد و خدا رهره‏تان را نابود كرد و چهره‏هاتان را به خاك ذلت افكند و حق را به اهلش باز گرداند گر چه مشركان نا خوش داشتند، و اين كلمه ما بود كه فراتر بود و پيامبرمان صلى الله عليه و آله و سلم يارى داده شد. اما شما پس از او بر ما ولايت يافتيد و دليل خود را نزديكى و خويشى با رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم مى دانستيد در صورتى كه ما به پيامبر از شما نزديكتريم و به امر حكومت سزاوارتر، و از آن پس ما در ميان شما مانند بنى اسرائيل در ميان فرعونيان بوديم و على بن ابى طالب رحمه الله پس از پيامبران به منزله هارون نسبت به موسى بود، پس سر انجام ما بهشت و سر انجام شما دوزخ است.

عمرو عاص گفت: ساكت باش اى پيرزن گمراه و زبان كوتاه كن عقلت پريده است، زيرا شهادت يك نفره تو پذيرفته نمى‏شود.

اروى گفت: تو ديگر چه مى‏گويى اى زنا زاده، تو كه مادرت در مكه از زنان آوازه خوان مشهور و گران قيمت‏ترين آنها بود، به اندازه دهانت حرف بزن و به كار خود پرداز و فضولى نكن، به خدا سوگند كه تو در ميان قريش از شرافت اصالت خانوادگى برخوردار نيستى، زيرا پنج نفر از قريش بر سر تو دعوا داشتند و هر كدام خود را پدر تو مى‏دانستند، از مادرت پرسيدند، گفت: همگى به من در آمده‏اند، بنگريد به هر كدام شبيه‏تر است او را فرزند او بدانيد، و چون شباهت عاص بن وائل داشتى تو را به او ملحق ساختند.

مروان گفت: اى پيرزن بس كن، و به كارى كه براى آن آمده‏اى پرداز. اروى گفت: اى پسر زن بدكاره تو ديگر چه مى‏گويى؟آن گاه رو به معاويه نمود و گفت: به خدا سوگند اين تويى كه اينها را بر من جرأت داده‏اى‏و اين مادر توست كه در قتل حمزه گفت:

نحن جزيناكم بيوم بدر 
و الحرب ذات سعر 
ما كان لي عن عتبة من صبر 
فشكر وحشي علي دهري‏ 
حتى ترم أعظمي في قبري

«ماييم كه انتقام روز بدر را از شما گرفتيم و آتش اين جنگ پس از آن جنگ بر افروخت».

«من نمى‏توانستم در كشته شدن عتبه صبر كنم، از اين رو همه عمر سپاسگزار وحشى (قاتل حمزه) هستم تا استخوانهايم در قبر بپوسد». (4)

عمر رضا كحاله گويد:معاويه به مروان و عمرو گفت: واى بر شما، شما مرا در معرض بد گويى او در آورديد و سبب شديد تا سخنان نا خوشايندى از او بشنوم.

آن گاه به اروى گفت: اى عمه، به حاجتت پرداز و دست از افسانه‏هاى زنانه بردار. اروى گفت: اى عمه، به حاجتت پرداز و دست از افسانه‏هاى زنانه بردار. اروى گفت: دستور ده سه تا دو هزار دينار به من بدهند. معاويه گفت: با دو هزار دينار اول چه خواهى كرد؟ گفت : مى‏خواهم چشمه‏اى پر آب در زمينى نرم و هموار بخرم تا براى فرزندان حارث بن عبد المطلب باشد. معاويه گفت: خوب جايى خرج مى‏كنى، با دو هزار دينار دوم چه خواهى كرد؟ گفت: مى‏خواهم جوانان عبد المطلب را به ازدواج همسران شايسته‏شان در آورم. معاويه گفت: خوب جايى خرج مى كنى، با دو هزار دينار ديگر چه خواهى كرد؟ گفت:مى‏خواهم سختى زندگى در مدينه را پشت سر گذارم و به زيارت خانه خدا روم.

معاويه گفت: خوب جايى خرج مى‏كنى، به ديده منت، همه را به تو خواهم داد.

سپس گفت: هان، به خدا سوگند اگر على بود اين مال را به تو نمى‏داد.. اروى گفت: راست گفتى، على امانت را ادا كرد و به امر خدا عمل نمود و تو امانت را ضايع گذاردى و در مال خدا خيانت ورزيدى، مال خدا را به غير مستحق آن دادى در صورتى كه خداوند در كتاب خود حقوق را براى اهل آن واجب نموده و آن را بيان داشته است و تو آن را نگرفتى و عمل نكردى، اما على ما را به گرفتن حقى كه خداوند بر ايمان واجب نموده فرا خواند و به جنگ با تو سرگرم شد و از تنظيم امور و قرار دادن هر چيزى به جاى خود باز ماند، من هم مال تو را از تو نخواسته‏ام كه بر من منت مى‏نهى بلكه پاره‏اى از حق خودمان را خواسته‏ام و گرفتن چيزى جز حق خود را روا نمى‏داريم، آيا از على نام مى‏برى؟ خداوند دهانت را بشكند و داراييت را نابود سازد!آن گاه صدا به گريه بلند كرد و گفت:

ألا يا عين و يحك أسعدينا 
ألا و ابكي أمير المؤمنينا 
رزينا خير من ركب المطايا 
و فارسها و من ركب السفينا 
و من لبس النعال او احتذاها 
و من قرأ المثاني و المئينا 
إذا استقبلت وجه أبي حسين‏ 
رأيت البدر راع الناظرينا 
و لا و الله لا أنسى عليا 
و حسن صلاته في الراكعينا 
أ في الشهر الحرام فجعتمونا 
بخير الناس طرا أجمعينا

«هان، اى ديده ما را در گريه يارى ده و بر امير مؤمنان اشك بريز».

«ما به مصيبت مردى دچار شديم كه بهترين سواران بر چهارپايان و كشتى بود».

«و بهترين كسانى بود كه كفش پوشيده و بهترين كسانى كه سوره‏هاى بلند و كوتاه قرآن را خوانده‏اند».

«چون با چهره پدر حسين روبرو مى‏شدم ماه شب چهارده را مى‏ديدم كه بينندگان را شگفت زده مى‏كند».

«نه، به خدا سوگند هيچ گاه على و نماز نيكوى او را در ميان نمازگزاران فراموش نمى‏كنم» .

«آيا در ماه حرام ما را به مصيبت مردى نشانديد كه بهترين همه مردم بود»؟!

معاويه دستور داد شش هزار دينار به او بدهند و گفت: اى عمه، اينها را در هر چه دوست دارى هزينه كن.

و در روايت ديگرى است كه معاويه به او گفت: اى عمه، خدا از گذشته‏ها گذشت، اى خاله حاجتت را بگو. اروى گفت: من به تو حاجتى ندارم، و از نزد معاويه بيرون رفت. معاويه به مجلسيان خود گفت: به خدا اگر همه افرادى كه در مجلس من هستند با او سخن مى‏گفتند هر كدام را پاسخ تازه‏اى مى‏داد، و زنان بنى هاشم از مردان تيره‏هاى ديگر شيرين زبان‏تر و زبان آور ترند. (5)

پى‏نوشتها:

1ـ سوره حج/ .1

2ـ سوره محمد صلى الله عليه و آله و سلم/ .31

3ـ أعلام النساء 1/ .389

4ـ العقد الفريد 1/ .357

5ـ أعلام النساء 1/ .30

على ابن ابى‏طالب عليه السلام ص 875

احمد رحمانى همدانى

نويسنده : probe32 | ۱۱ شهريور ۱۳۸۹ ساعت ۱۰:۴۰:۲۵ | آرشيو نظرات (0) | ادامه مطلب


[ ۱ ]
معرفي وبلاگ
 

على(ع) در نگاه ياران

 
 

فهرست اصلي
 
صفحه نخست
پست الكترونيك
آرشيو مطالب
افزودن به علاقه مندي ها
صفحه خانگي
 

 
 

آرشيو موضوعي
 
موضوعي ثبت نشده است
 
 

آرشيو ارسال ها
 
شهريور ۱۳۸۹
 
 


پيوند ها
 
لينكي ثبت نشده است
 
 


لوگوي دوستان
   
 




 

تمام حقوق متعلق به تك بلاگ است
[ بستن پنجره ]